ورود / عضویت
1
دوتامون لبامون پر از خونه (زمزمه) - نریمانی دوتامون لبامون پر از خونه (زمزمه) - نریمانی
+1
دوتامون لبامون پر از خونه (زمزمه) - نریمانی دوتامون لبامون پر از خونه (زمزمه) - نریمانی
حجم فایل : 27 مگابایت
 
 
دانلود
متن اشعار

دوتامون لبامون پر از خونه
موهام مثل موهات پریشونه
حالا مثل تو من یه دندونه
شکسته دارم

دوتامون موهامون پر از دوده
قراره جدایی مگه بوده
یتیمی برا من هنوز زوده
سنی ندارم

حق داری نشناسی موهام سفید شده
این روزا لرزش دستام شدید شده
ازبین دخترا من خسته تر شدم
زودتر بیا بریم که دردسر شدم

نمی‌پرسم انگشترت چیشد
نپرسی ازم معجرت چیشد
ببین قسمت دخترت چیشد
توی خرابه

تو شام صد دفعه کربلا دیدم
بلا دیدی بابا بلا دیدم
سرت رو تو طشت طلا دیدم
حالم خرابه

امشب بیا خودم مادر بشم برات
خاکا رو پاک کنم از صورت و لبات
حالا که اومدی بیشتر پیشم بمون
لبهاتو می‌بوسم قرآن برام بخون

سر روی نیزه بابام میشی
همون مهربون که میخوام میشی
تو همبازی این روزام میشی
می‌بینی تنهام

خیال کن نریخته موهای من
ببین سالمه ابروهای من
دیگه خسته نیست زانو های من
بشین روپاهام

 

من فرض میکنم آغوش داری و
من رو تو آغوش گرمت میذاری و
تو فرض کن منم گوشواره دارم و
اصلا نگا نکن این گوش پارمو

 

همچین که این سر و گذاشت روپاهاش،
دیدی بچه هارو از پدر مادراشون یاد گرفتن،
آخه وقتی میخوان بخوابن میرن یه بالشت میارن به بابا میگن پاهاتو دراز کن، بالشت رو میذارن رو پاها شون میگه بابا منو تکون بده.
حالا همچین که این سرا آوردن بغل کرد، بابا یادته شبا میومدم روپاهات میخوابیدم برام لالایی میخوندی برام غصه تعریف میکردی...
حالا منم پاهامو دراز میکنم سرتو رو پاهام ‌میذارم میخوام برات لالایی بخونم
لالا لالا گلم لالا
بابای خوشگلم لالا
اینقد حرف زد، راوی میگه یه مرتبه هم دیدم از موها شروع کرد هی نوازش می‌کرد،
همه جارو یکی یکی سوال می‌کرد
بابا موهات چرا سوخته...؟!
همچین که رسید به این لب ها گفت: بابا دیکه از این ‌نمیگذرم...
موهات سوخته بود حرف نزدم پیشونیت شکسته بود حرف نزدم...
صورت هجده زخم کاری نوشتن داشته
از همه گذشتم ولی از این نمیگذرم بابا،
آخه همه‌ی این زخمایی که تو صورتت هست، تو سرت هست من ندیدم
نمیدونم کجا این زخما پیش اومده برات.
اما بابا دیروز یه صحنه ای دیدم باور نمی‌کردم حالا فهمیدم چیشده...
حالا که من اونجا بودم این صحنه رو دیدم منم خودما مثل تو میکنم
چی؟!
دیروز می‌دیدم چوب یزید بالا میره، دستای عمم بالا می‌رفت، چوب که پایین میومد قدم نمیرسید ببینم به کجا میخوره، حالا فهمیدم اون نامرد با این لبهات چیکار کرده...