ورود / عضویت
آخر می آید بابا برای دیدنم (شعر خوانی-روضه) - کریمی آخر می آید بابا برای دیدنم (شعر خوانی-روضه) - کریمی
0
آخر می آید بابا برای دیدنم (شعر خوانی-روضه) - کریمی آخر می آید بابا برای دیدنم (شعر خوانی-روضه) - کریمی
متن اشعار
آخر می آید بابا برای دیدنم با سر می آید
از گریه هایم اشک زمین و آسمان ها در می آید
گنج خرابه دارد برای دیدن دختر می آید
آخر می آید، بابا برای بردنم با سر می آید
می ترسم اینجا از شامیان هر چه بگویی بر می آید
خلخال کم بود شاید برای بردن معجر می آید
گفتی رقیه دارد صدایت از ته حنجر می آید
روزم سیاه است در شام اولاد علی بودن گناه است
من را بغل کن حالا که پاهایم رفیق نیمه راه است
در کوچه بازار دستان گرم عمه تنها سر پناه است
اولاد زهرا دستی که می گیرم به پهلویم گواه است
تا حرمله هست هر شب بساط گریه و زاری به راه است
تنهای تنها من ماندم و تاریکی و آغوش صحرا
ترسیده بودم از ناقه افتادم تو هم بر نیزه بابا
دشمن رسید و گفتم دلش حتما برایم سوخت اما
کوفی نامرد انقدر سیلی زد که من افتادم از پا
آهسته رفتم، پیچید دور دست خود موی سرم را
  حجم فایل : 7.4 مگابایت
 
 
دانلود